2 ماهگیت مبارک عزیزما
2ماهگييييييييييت مباااااااااارك.
روزا مثل برق و باد ميگذره! فرشته كوچولوي ما، انگار همين ديروز بود كه زميني شدي و دل مامان و بابا رو به آسمونا بردي...
روز 28 ام فروردین نوبت واکسنت بود که من و عمه زهره و بابایی شما رو بردیم تا واکسن بزنیم گلم شما خواب بودی و دکتر هر چقدر تلاش میکرد که بیدارت کنه نمی تونست ، من بهشون گفتم من وقتی پوشکشو باز میکنم چشماش رو باز میکنه ولی باورت میشه این کار رو هم کرد اصلا چشماتو باز نکردی فقط یه خورده صدا در آوردی ، دکتر میگفت چقدر دخترت خوشخوابه ، البته نمی دونست که شما اگه نخوای بخوابی ، ما هرکاری هم کنیم نمی خوابی ، به قول عمه سمانه دخترمون برنامه خواب و بیداریش دست خودشه ، فدات بشیم الهی با این برنامه هاش
.
خلاصه شما که یخورده صدا در آوردی ، دکتر گفت همین هم خوبه و بسم ا... گفت و واکسنتو زد البته من بیرون بودم چون طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم و گریم می گرفت
،آخی عزیزما واکسن دو ماهگیت مبارک
عکست بعد از واکسن ، آخی بمیریم الهی با اینکه چشماتو بستی ولی درد تو چهره ماهت مشخصه

اینجا 42 روزته گلمون.

ببین چه عکس آتلیه ای گرفتیم.

اولین عید دیدنی خونه دایی سیاوش

حسنا جون اینجا هم بلوز بچگی مامان رو تنت کردیم .


بابایی مامان در حال ورزش دادن شما.




2 ماهگیت مبارک عزیزما
